خوب اینم آپ امروزمون!فقط میخوام بخندین در حد دل درد!!!!!

اینو بخون فعلا!!!

************

بچه: چرا عروس لباس سفيد ميپوشه؟
مامان: چون بـهـتـرين خاطره زندگيشـه
بچه: چـرا دامـاد مــشـکـي مـيـپـوشـه؟
.
.
مامان: خـــفه شـــو برو تو اتاقت

*********************************************

اين دخترايي كه با يه نم بارون" کوت " مى پوشن همونايى اند كه تو حراج ٧٠ ٪ پارسال خريدند الان لحظه شمارى ميكردن زودتر بپوشن

*********************************************

دیگه شرمنده!برید ادامه مطلب چون......

نظر فراموش نشود

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 01 بهمن 1391 | 12:20 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(1)

اینم عکسهای بچه های دانشگاهمون

البته یکم خصوصیه 

.

.

بچه های دانشگاهمون میتونن برن ادامه مطلب 

عکسارو ببینن

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 دی 1391 | 22:42 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(0)

برای خوندن این مطلب جالبو کرکره خنده

فقط

بروید به ادامه مطلب

.

حیفه از دست ندین

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 28 دی 1391 | 21:08 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(1)

یه ضرب المثل چینی هست که میگه: 怎樣(台語唔、喔乎你死乎你死去、喔乎你死乎你 عبرت گرفتی !!!؟؟

هروقتـ عضویدی میفهمی 



تاريخ : پنج‌شنبه 28 دی 1391 | 19:34 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(2)

 

.

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 22:05 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(1)

 

وقتی با فک و فامیلا اسم فامیل بازی میکنم :

 

اسم : غلام
فامیل : غلامی
غذا : غلام پلو
میوه : غلام سبز
شغل : غلام فروشی
شهر : غلام رود
کشور : غلامستان
گل : غلام بو
اشیا : غلام پلاستیکی
ماشین : همونی که غلام سوار میشه ! (اسمشو نمیدونم)

 

.

 

.

 

.

ادامه در ادامه مطلب



 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 21:55 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(0)

 

اگه میخوای یه دل سیر بخندی برو ادامه مطلب

 

.

 

دو تا پسربچه ۴ و ۹ ساله تو فامیلمون داشتن دعوا میکردن

 

یعنی داداش بزرگه داشت کوچکه رو کتک میزد ؛ من رفتم پا در میونی کردم

 

و کوچیکه رو نجات دادم بعدش همون کوچولوه بهم فوش میده میگه

 

به تو چه داداشمه ؟؟؟ صلاحمو میدونه داره تربیتم میکنه  !

 

.

 

.

 

.ادامه در ادامه مطلب

 

.

 

.

 

بخندو بخند


 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 21:41 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(0)

پسرها قبل از ازدواج:

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.

دختر: می‌خوای از پیشت برم؟

پسر: حتی فکرشم نکن!

دختر: دوسم داری؟

... پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!

دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟…

پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟

دختر: منو می‌بوسی؟

پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.

دختر: منو می‌زنی؟

پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!

دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!

پسر: بله.

دختر: عزیزم!

پسرها بعد از ازدواج:

کاری نداره! متن بالا رو از پایین به بالا بخون



تاريخ : پنج‌شنبه 21 دی 1391 | 14:04 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(1)

سخته درسم...
رسیده وقت رفتن...
به سر امتحانی که میدونم تهش ردم...
حس میکردم حرفای استاد با خرخوناشه... اونجا بود که فهمیدم این قصه اولاشه... وقت امتحانو ریدنه به برگمه...
و خودت میدونی که ریدم الکی جو نده... حرفای خونوادمم که نمک زخممه...
و تنها دلخوشیمم ترم های بعدمه...
و باز منمو حسرت یه نمره ی بیست...
که استاد بنویسه، تو گوشه ی لیست... میدونی چند بار افتادم برای یه درس بگذریم... دیگه بیست گرفتنشم برام مهم نیست...
توکه میدونستی دانشجوی ترم اخرتم ..
بگو با من دیگه چرا د اخه نوکرتم.



تاريخ : پنج‌شنبه 21 دی 1391 | 12:56 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(0)

 

 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 07 دی 1391 | 23:55 | نویسنده : lovebest4 | ارسال نظر(1)
صفحه قبل1...18192021صفحه بعد
  • آی تی نوشت
  • رفتن
  • کرکره خنده
  • 💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران